تبلیغات
صرفا جهت اطلاع... - یه جو انسانیت
 
صرفا جهت اطلاع...
خاطرات یک خون آشام...
امروز خیلی ناراحت شدم.خیلی.خیلی.من سال گذشته یه گربه بدبخت رو که منظور تحقیقات دامپزشکی جراحیش کرده بودن و بعد گذاشته بودن بمیره،نجات دادم و سرپرستیش رو به عهده گرفتم.اون گربه خوشگل من شد چهارتا گربه!از دردسراش که بگذریم توی این مدت به قدری چیزای عجیب،جالب،تکان دهنده،و حتی ناراحت کننده راجع به گربه ها دیدم که ناخودآگاه تبدیل شدم به یه دامپزشک و یه نجات دهنده گربه های آواره و بی سرپرست!دیروز سه تا بچه گربه خیلی قشنگ و دوست داشتنی رو توی کوچه دیدم.بی مادر و خیلی کوچولو.امروز وقتی رفتم که براشون غذا ببرم فهمیدم شب قبل یه ماشین یکیشون رو کشته.ای خدااااا آخه تو کوچه ای که حداکثر یه ماشین میتونه با سرعت 20 تا برونه،اگه اون راننده ماشین یه نیش ترمز میزد،چیزی ازش کم میشد؟من مطمئنم اون ماشین حتی 20 تا سرعتم نداشته.یعنی ارزش جون یه موجود زنده انقدر کمه؟حالا دردناکترین بخش داستان،این گربه ها مادرشون فلج بوده و بعد زائیدن اینا میره.یکی از کارگرای ساختمونی که این پیشی های کوچولوی بی مادر و ضعیف رو میبینه،میبرشون و با شیر بزرگشون میکنه و تا امروز حتی یک هفته نشده بود که اورده بودشون توی این محله.خیلی درد داره یه موجود ضعیف رو به دندون بکشی و بزرگ کنی و بعد بخاطر یه خودخواهی کشته بشه.یکم به خودمون بیایم.




نوع مطلب : روزنگار، 
برچسب ها : گربه، تصادف، انسانیت،




من تاحالا حتی یه قسمت از سریال خاطرات یک خون آشام رو ندیدم ولی نمیدونم چرا وقتی خواستم اسم وبلاگم رو بنویسم عشقم کشید "خاطرات یک خون آشام".بنظرم باحاله کلی هم طرفدار داره،آمار وبلاگ رو میبره بالا ؛) تازه به روزنگارهایم هم میاد.مگه نه؟

مدیر وبلاگ : یاس
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما کدام کنسول کارایی بهتر دارد ؟؟؟؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :